Saturday, November 27, 2010

زندگان مرده و مردگان زنده


یک بعد از ظهر جمعه است. وارد قبرستان مسلمین می شوم. قبرستانی که زمانی به وسعتش ایراد گرفتند و گفتند که قبلی ها آبادش کردند و امروز نمی دانم چرا از همیشه تاریخش، آبادتر است. به هر حال می روم تا میرسم به قطعه ای که هرگوشه اش را ستاره ای درخشان از آسمان ادب و فرهنگ ایران چراغانی کرده است. قطعه هنرمندان.
می چرخم. ابتدای قطعه جایگاه اهالی ادب است. تفضلی در آن میانه است و زال زاده یک گوشه دیگر. شهید دکتر مجید شریف آن وسطها است. این پوینده راه برابری و آزادی. بالای سرش زنده یاد حمید مصدق و آن گوشه بالا مزار استاد زرین کوب فقید. بسیار و بسیار اهل ادب و فضل و اندیشه و مبارزه ایران زمین. بالاتر که میروی می رسی به مزار هنرمندان عرصه سینما و تلویزیون. زنده یاد پوپک گلدره و یا زنده یاد خسرو شکیبایی و بقیه این گوشه و کنار. آن جلوتر مزار اهالی موسیقی. زنده یاد محمد نوری و گل ترقی و بسیاری دیگر.
به هر حال قطعه ای است این قطعه هنرمندان. اما هدفم شرح حال قطعه هنرمندان نیست که باید وصف حالی اشک باران بر آن نوشت. هدفم نوع برخورد خلائق است با این قطعه.
مردم می آیند و می روند. زیارتی و فاتحه ای و آبی برای شستن سنگ قبری و یادی و افسوسی. اما نکته همینجاست. اگر نگوییم تمام، بخش اعظمی از این یادها تنها مخصوص هنرمندان سینما و تلویزیون است. مزارشان شسته می شود و خلائق بر مزارشان جمع اند. اما به مزار اهل اندیشه و هنر اصیل و موسیقی اصیل که میرسی رسما هیچ خبری نیست. مردمان می آیند و تنها نگاهی و بعد می روند. باید بسیار صبر کنی تا یکی دو جوانک دانشجو و یا فعال پیدا کنی که برخی از نامها را بشناسند. بسیاری که اصولا این قطعه را تنها به نام بازیگرانش می شناسند و نه به نام نویسندگان و شاعران و اندیشه ورزان و حتی موسیقی دانانش.
مصیبت همینجاست. ارزش اندیشه و فرهنگ و شعر و قلم نویسنده و موسیقی اصیل با بازی بازیگران. قصد جسارت به ساحت بازیگران نیست که ارج و قربشان محفوظ است. تنها ذکر این نکته است که مارا چه می شود که تنها به وجوه سرگرمی خود بها می دهیم. اصلا اهل اندیشه دیارمان را نمی شناسیم. مردان و زنانی که فرهنگ سترگمان را پاس داشتند و اندیشه را در این خاک بلا زده نشر دادند. ایشان را اصلا به جا نمی آوریم. نمی دانیم که بودند و چه کردند و میراثشان چه بود. نمی دانیم که اگر نبودند و برخی شان جان بر سر آرمان نمی گذاشتند، امروز اوضاع و احوال فرهنگ ایرانی چگونه بود. تنها به آنچه از رسانه رسمی حکومت می بینیم بها می دهیم. هرکه از صدا و سیما نشان داده شد از مشهورین است و محبوبین و هرکه مغضوب حاکمان بود از فراموش شدگان. انگار نه انگار که همین قبیله مغضوبین پاسداران اندیشه و فرهنگ و شعر و موسیقی ایران زمین بوده اند و قدیمی ترین ساکنان این قطعه هنوز دو دهه از شهادت یا رحلتشان نمی گذرد.
نمی دانم این روحیه به کدام خصوصیت منفی ایرانیان باز می گردد. راستش را بخواهید با این جوی که حاکمان امروز ایران بر سر مکتب ایرانی راه انداخته اند و از ملی گرایان ملی تر شده اند، کسی جسارت نقد فرهنگ ایرانی و نکات منفی آن را پیدا نمی کند. غلط نکنم اگر زنده یاد جمال زاده امروز بود و خلقیات ایرانیان را می نوشت اجازه چاپ نمی گرفت که هیچ، جمال زاده باید یکی از میهمانان بند 350 اوین می شد. تازه همه اینها در صورتی بود که به یکی از شهرستانهای ایران به نام محارب و یا چیزی در همین مایه ها تبعید نمی شد. یا زنده یاد مهندس بازرگان و نشر ناسازگاری ایرانی؟ زبانم لال از محالات بود.
اما یادمان نرود. هرچه کتمان کنیم این مشکل فرهنگ ایرانیان، امروز همچنان پابرجاست. آن مردگان از بسیاری از زندگان زنده ترند و این مثلا زندگان از بسیاری از مردگان مرده تر. زندگی به مصرف اکسیژن و تولید دی اکسید کربن نیست. زندگی به ارزش گذاری است به اندیشه و هنر. به شعر و موسیقی. به انسان در همه ابعاد انسانیش. نمی دانم! شاید دلی سوخته موجبات نگارش چنین نگاشته ای شد. اما خب! ببخشایند فریادگرایان گلو پاره کن برتری نژاد ایرانی که بنده معتقدم اتفاقا با همه گهر نژاده بودنمان ضعفهای بسیاری داریم. قدری به خود برسیم و ضعفهایمان را درمان کنیم شاید بهتر باشد. شاید!

No comments:

Post a Comment